عشق

مردمان می پرسند

زندگی زیبا چیست ؟!

دست تو را می گیرم

و به خود نزدیک می کنم

سرم را آرام 

بر شانه ات تکیه می دهم

و در چشمشان

لبخند می زنم

با آن همه آسمان

آفتاب   ...

به قلب کوچکم

حسادت می کند

وقتی چنین بی غروب

از عشقی مهربان

می درخشم

و او   ...

چیزی جز تو

در من نمی یابد

و می داند

هیچ ماهی   ...

از آسمانش

جدا نمی ماند 

خدا حافظ خورشید !

بهانه

دلم تنگ است و آغوشت بهانه

تمام تار و پودم این ترانه

لبانم گرگ طمّاع دو بوسه

خیال بودنت در هر کرانه

به آغوشت قسم غرق تو هستم

تو دریای منی ای بی کرانه

مرا با آن کمند عرش گستر

ببر تا بی نهایت بی نشانه

شبم تار است و چشمانم سیه روز

نگاهت را ببخشا عاشقانه

به تکرار غزلهای مکدر

منم بی نازنین بی آشیانه

به رسوایی عالم می کشاند

مرا ای "آرزو" عطر شبانه

دوستت دارم با تمام وجودم

عشق من

بدون تو هیچم و حتی هیچ تر از آن

دوستت دارم و تا ابد دوستت خواهم داشت...

نمی دانم شمعدانی های عشق من روزی تا آفتاب باور تو قد خواهند کشید یا نه

نمی دانم باران ترانه های تکراری اشکهای مرا تا پشت پنحره اتاقت خواهد آورد یا نه

اما من

دوستت دارم و تا ابد دوستت خواهم داشت...

قلبم مال توست

تکه ای در وجودم گرم و تپنده که نام تو را در آغوش دارد.

خواهد مرد اگر قاصدکهای حواس پرت بوسه هایت نشانیش را گم کنند...

قلبم مال توست

 قسم می خورم به هر چه در آسمان و زمین است که جز تو پناهی ندارد.

دوستت دارم با تمام وجودم.

مي‌نويسم از تو اي زيباي من
مي‌سرايم از تو اي روياي من
اي نگاهت سبزتر از سبزه زار
مي‌نويسم بي قرارم بي‌قرار


پشت ديوار بهار
مي‌نويسم مانده‌ام در انتظار
اي که چشمت خواب را از من گرفت
مي‌نويسم خسته‌ام از انتظار
مي‌نويسم مي‌نويسم يادگار


من نمي‌دانم چه داده‌اي به من؟
که چنين دل را سپردم دست تو
يا چه بود در آن نگاه آتشين
يا چه کرد بامن دو چشم مست تو
من نمي‌دانم نمي‌دانم چرا؟
اين چنين آشفته‌ام
آشفته‌ام

با خيالت روز و شب در آتشم
شعرهايي نيمه شب‌ها گفته‌ام


من نمي‌دانم... ولي اينک بهار
با دو صد گل مي‌رسد
باغ تا گل مي‌دهد
گل به بلبل مي‌رسد
باز مي‌آيد بهار
باز مي‌آيد بهار


من نمي‌دانم چرا؟
کس نمي‌آرد مرا پيغام يار
اي ستمگر روزگار
بي‌قرارم بي‌قرار
باز مي‌بارم
چو باران بهار

خدایا از عشق امروزمان برای

 فرداهایی که فراموش می کنیم عاشق بوده ایم

قدری کنار بگذار.......................

به قدر یک مشت...

به قدر یک لبخند...

تا فراموش نکنیم...

عاشق بوده ایم....

تا عاشق بمانیم...

و عاشق بمیریم........

باران

تویی گل همیشه بهارم تویی

تویی باران سرزمین خشک قلبم

آرزو

مرا هرگز  نباشد خواب و  دارم  آرزو  گاهي       كه‌ خواب ‌آيد  به‌چشمم بلكه جانانم به خواب‌ آيد

 

 

 

ده‌ رد ی ئه‌ شق

ده‌ یان دکــــتۆریان پێ کردم
بۆ لا ی زۆرێك له‌ شێخان و
بۆ سه‌ رچه‌ ندین شه‌ خسیان بردم
به‌ ڵا م هیچ کا مێك له‌ وا نه‌
نه‌ بونه‌ ده‌ رما نی ده‌رد م
دکـــتۆر ده‌ ڵێ سه‌ رما ی بووه‌
بیخه‌ وێنن زۆر ما ند ووه‌
شێخێش ده‌ ڵێ چا ر ی ده‌ که‌ م
جن ده‌ ستیان لێ وه‌ شا ند ووه‌
که‌ س به‌ ده‌ ردی من نا زانێ
جگه‌ له‌ و شۆخه‌ چا و مه‌ سته‌
بێ په‌ روا دڵمی برد ووه‌.....
که‌ بیرت لێ ده‌ که‌ مه‌ وه‌
به‌ نا وی تۆ هاوار ئه‌ که‌ م
دا یکم ده‌ ڵێ چا وم کوێر بێ
به‌ خوا کوڕه‌ که م شێت بووه‌
نه‌ نه‌ خۆ شم و نه‌ شێتم...
نه‌ جن ده‌ ستیان لێ وه‌ شا ندووم
زما نم نی یه‌ ها وا ر که‌ م..
ئه‌ شقت ئه‌ قڵی لێ ستا ندووم

ئه ری وه للا

 

سهراب سپهری - حجم سبز

صدا کن مرا
صدای تو خوب است
صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است
که در انتهای صمیمیت حزن می روید
در ابعاد این عصر خاموش
من از طعم تصنیف درمتن ادراک یک کوچه تنهاترم
بیا تابرایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است
و تنهایی من شبیخون حجم ترا پیش بینی نمی کرد
و خاصیت عشق این است
کسی نیست
بیا زندگی را بدزدیم آن وقت
میان دو دیدار قسمت کنیم
بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم
بیا زودتر چیزها را ببینیم
ببین عقربك های فواره در صفحه ساعت حوض
زمان را به گردی بدل می کنند
بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشی ام
بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را
مرا گرم کن
و یک بار هم در بیابان کاشان هوا ابر شد
و باران تندی گرفت
و سردم شد آن وقت در پشت یک سنگ
اجاق شقایق مرا گرم کرد
در این کوچه هایی که تاریک هستند
من از حاصل ضرب تردید و کبریت می ترسم
من از سطح سیمانی قرن می ترسم
بیا تا نترسم من از شهرهایی که خاک سیاشان چراگاه جرثقیل است
مرا باز کن مثل یک در به روی هبوط گلابی در این عصر معراج پولاد
مرا خواب کن زیر یک شاخه دور از شب اصطکاک فلزات
اگر کاشف معدن صبح آمد صدا کن مرا
و من در طلوع گل یاسی از پشت انگشت های تو بیدار خواهم شد
و آن وقت
حکایت کن از بمبهایی که من خواب بودم و افتاد
حکایت کن از گونه هایی که من خواب بودم و تر شد
بگو چند مرغابی از روی دریا پریدند
در آن گیر و داری که چرخ زره پوش از روی رویای کودک گذر داشت
قناری نخ زرد آواز خود را به پای چه احساس آسایشی بست
بگو در بنادر چه اجناس معصومی از راه وارد شد
چه علمی به موسیقی مثبت بوی باروت پی برد
چه ادراکی از طعم مجهول نان در مذاق رسالت تراوید
و آن وقت من مثل ایمانی از تابش استوا گرم
ترا در سر آغاز یک باغ خواهم نشانید



خدایا این صدا را می شناسی ؟

 

"من او را دوست دارم .. دوست دارم"

تو

دل من رای تو دارد سر سودای تو دارد         

رخ فرسودۀ زردم غم صفرای تو دارد

ز تو هر هدیه که بردم به خیال تو سپردم        

که خیال شکرینت فر و سیمای تو دارد

به دو صد بام بر آیم به دو صد دام درآیم         

چه کنم آهوی جانم سر صحرای تو دارد

اگرم  در  نگشا یی   ز ره   بام   بر  آیم         

که زهی جان لطیفی که تماشای تو دارد

خیال

از شاخه های خیال  

رؤیا رؤیا   ... 

در دلم که می ریزی

تو را   ...

تمام شب نفس هایم

هجا می کنند

در آغوشم

و صبحگاهان

از شانه های افق

که می خیزی

نسیم قدم هایت

در دلم

کوچه های یاس

می ریزد

می روم تا گل سرخ

یک بغل پروانه

یک سبد خندۀ تر

می چینم

و با دستمالی پراز

غزل باران ها

پیش چشمان تو

بر می گردم

بی تو

می نویسم ، می نویسم از تو

تا تن کاغذ من جا دارد...

با تو از فاصله ها خواهم گفت

از غم دوری

گریه ،

 این گریه اگر بگذارد...

 

دارم حس می کنم بی تو

چقدر خالی شده دنیام

یه لحظه جای من باش و

ببین بی تو چقدر تنهام…

 

بی تویی

نازانم چون خوشم ويستي تا ئه‌و په‌ري خوشه‌ويستي

خولياي عه‌شقت هه‌موو شه‌وی فرمیسکي تازه‌ي لیم ده‌ویت

و هه‌ویني شيعري تازه‌ي شه‌واني پری ئه‌ندیشه‌مي 

 نازانم چون خوشم ويستي تا ئه‌و په‌ري خوشه‌ويستي

خولياي عه‌شقت روژ و شه‌و فرمیسکي تازه‌ي لیم ده‌وی

 له‌ هه‌ر کوی بم، خوشم ده‌ویي له‌ هه‌ر کوی بي ،

بيرت ده‌که‌م ئه‌و جیگايه‌ي توي لی نابي بوني غه‌ريبي لی ده‌که‌م

 نازانم چون خوشم ويستي تا ئه‌و په‌ري خوشه‌ويستي

خولياي عه‌شقت هه‌موو شه‌وی فرمیسکي تازه‌ي لیم ده‌وی

 که‌ هه‌ست به‌ دووري تو ده‌که‌م بالداریکم به‌بی لانه‌

 که‌ من هه‌رگيز به‌ تو ناگه‌م ئيتر بو نابمه‌ دیوانه‌؟

نازانم چون خوشم ويستي تا ئه‌و په‌ري خوشه‌ويستي

خولياي عه‌شقت هه‌موو شه‌وی فرمیسکي تازه‌ي لیم ده‌وی ...........................

زیبایی عشق

احساس زیبایی است

همیشه به تو فکر می کنم

در هر زمان و هر مکان

در اندیشه تو

فرو می‌روم و غرق می‌شوم

چه زیبا است عشق

گاه نیز دل کوچکم می‌گیرد

غمگین می‌شود

بهانه می‌گیرد

یاد تو ناآرامش می‌کند

بی‌قرارش می‌کند

نگاه تو را می‌خواهد

شاید هم لمس دستانت را

نغمه ساز عاشقی من

طنین شب‌های بی کسی‌ام

تو را می‌خواهم

آغوشت را

صدای نفس کشیدنت را

دیدارت را

چون از خیالم در ‌آیم

دلم را آواره می‌بینم

آسمان چشمم را

ابرهای سیاه دلتنگی

از هر سوی محاصره می‌نماید

وقت است که سیلاب غم

از چشمانم جاری گردد

چه دردناک است دوری


وفا از تو آموختم

صفا از تو یاد گرفتم

معنی عشق را در عشق تو دیدم

زیبایی ها را تو به من نشان دادی

صداقت و پاکی عشق را تو به من نمایاندی

تو برام از هر آموزگاری آموزنده تر بودی نفسم . تو معلم عشقمی

اسم من گم شده است.

توی دفترچه ی پر حجم زمان

دیرگاهی است

فراموش شدم.

اسم من گم شده است

لا به لای ورق کهنه ی آن لایحه ها

زیر آن بند غریب

پشت انبوهی از آن شرط و شروط

لای آن تبصره ها

اسم من گم شده است

در تریبون معلق شده سخت سکوت

حق من گم شده است.

زنگ انشاء

کسی انگار نمی خواست معلم بشود

شان من گم شده است

شان من نیست بنالم

شان من نیست بگویم

زتهی ، ز نبود

یا از این زخم کبود

لیک

رنگ رخساره گواهی دهد از سر درون

از همه رنج فزون.

اسم من گم شده است

نردبانی شده ام

صاف به دیوار ترقی

تا که این نسل و ان نسل

پای بر پله ی من

سوی فردا بروند

و غریبانه فراموش شوم

اسم من گم شده است.

 روزت مبارک نفسم

خیلی نگرانم

خیلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی

فرمێسک و پێکه‌نین

فرمێسک له پێکه‌نین پیروز تره


پێکه‌نین بۆ هه‌ر که‌سیک بته‌ویت ده‌توانی پێشکه‌ش بکه‌یت 

       
فرمێسک پێشکه‌شی که‌سیکی ده‌که‌یت که‌ناته‌وێت له ده‌ستی بده‌یت

اي يار من اي يار من( ترانه ای بسیار زیبا از روانشاد هایده ) تقدیم به آرزویم

اي يار من اي يار من
اي دلبرو دلدار من
اي محرمو غمخوار من
اي دينو اي ايمان من
خوش ميروي در جان من
اي درد تو درمان من
چون ميروي بي من مرو
اي جان جان بي تن مرو
هفت آسمان را بر درم
واز هفت دريا بگذرم
اي شعله تابان من

هم رهزني هم رهبري
هم اينسري هم آنسري
اي نور بي پايان من
چون ميروي بي من مرو
اي جان جان بي تن مرو

اي ديدن تو دين من
اي روي تو ايمان من
اي هست تو پنهان شده
در هستي پنهان من
اي ديدن تو دين من
اي روي تو ايمان من
اي هست تو پنهان شده
در هستي پنهان من
چون ميروي بي من مرو
اي جان جان بي تن مرو

اي يار من اي يار من
اي دلبرو دلدار من
اي محرمو غمخوار من
اي دينو اي ايمان من
خوش ميروي در جان من
اي درد تو درمان من
چون ميروي بي من مرو
اي جان جان بي تن مرو

هفت آسمان را بر درم
واز هفت دريا بگذرم
اي شعله تابان من

هم رهزني هم رهبري
هم اينسري هم آنسري
اي نور بي پايان من
چون ميروي بي من مرو
اي جان جان بي تن مرو
چون ميروي بي من مرو
اي جان جان بي تن مرو

دوستت دارم

دوستت دارم

دوستت دارم

دوستت دارم

دوستت دارم

 

می خوام....

می خوام بگم تو دنیای منی

می خوام بگم با تو بودن چه لذتی داره

می خوام بگم دوست دارم فقط به خاطر خودت

می خوام بگم شدی مجنون عشقم

می خوام بگم هر وقت اراده کنی برات میمیرم

می خوام بگم که می خوام دلمو فرش زیر پات کنم

می خوام بگم اگه یه روز نبینمت چقدر دلم برات تنگ میشه

می خوام بگم نبودنت برام پایان زندگیه

می خوام بگم به بلندی قله اورست و پهناوری اقیانوس اطلس دوست دارم

می خوام بگم یه گوشه چشاتو به همه دنیا نمیدم

می خوام بگم هیچ وقت طاقت هجرتو ندارم

می خوام بگم مثل خرابه های بم خرابتم

می خوام بگم بیشتر از عشق لیلی به مجنون عاشقتم

می خوام بگم هر جور که باشی دوست دارم

می خوام بگم غم تو رو به شادی دیگران نمیدم

می خوام بگم اگه حتی من رو هم دوست نداشته باشی من دوست دارم

می خوام بگم مثل نفسی برام اگه نباشی منم نیستم

می خوام بگم هر شب با خیالت می خوابم

می خوام بگم جایگاه همیشگی تو قلب منه

می خوام بگم حاضرم قشنگترین لحظه هام رو با سخت ترین دقایقت عوض کنم

می خوام بگم لحظه ای که تو رو میبینم بهترین لحظه زندگیمه

می خوام بگم در حد پرستش دوست دارم

حرف آخرم عشقم دوست دارم

عاشقتم

میپرستمت

عشق تو

من، امیدی را در خود باور ساخته ام

تار و پودرش را، با عشق تو پرداخته ام

مثل تابیدن مهری در دل

مثل جوشیدن شعری از جان

مثل بالیدن عطری در گل

جریان خواهم یافت

***

**

راه خواهم افتاد

باز از ریشه به برگ

باز، از "بود" به "هست"

باز، از خاموشی تا فریاد !


(فریدون مشیری)

خوشم ده وی

 

تو

 



اي عشق  جان  افروز  من   اي ماهتاب ونورمن


                       اي آنكه بي تو مردنيست جان و دل رنجور من


 
عشقي   دلي   جاني  تني شمع  فروزان مني 


 
                        جام عقيق تازه اي اي ساقي پرشور من 


 
يك لحظه بي يادت اگر باشم نخواهم خواست سر


 
                       يا  سينه و  آغوش  تو يا  خاك   باشد     گور  من

 

شعر از : کمال کارگر

با بودن تو

 با بودن تو حال من اصلا خراب نيست
مي خواهمت و بهتر از اين انتخاب نيست

احساس مي کنم که خدا قول داده است
ديگر در اين جهان خبري از عذاب نيست

ديگر ميان خاطره هامان ، از اين به بعد
چيزي به اسم دلهره و اضطراب نيست

باور کن اين خدا که خودش عاشقت کند
حتماً زياد خشک و مقدس مآب نيست

پاشو بيا کمي بغلم کن ، ببوس، تا
باور کنم حضور تو ايندفعه خواب نيست

من را ببوس تا همه ي شهر پر شود
اين اتفاق هر چه که باشد سراب نيست

دنيا سر جدايي ما شرط بسته اند

اما دعاي شوم کسي مستجاب نيست... 

جمله های تکراری

نه تو بی منی و نه من بی تو هستم ، تو مال من و من در قلب تو هستم.
تو عشق منی ، بی تو باور ندارم زندگی را ، تو همه ی هستی منی .
همه ی جمله هایم تکراریست اما تکرار آن شیرینی لحظه های عاشقیست.
تو از تکرار این کلمات خسته نشو که حرف دلم همیشه همین بوده و خواهد بود.
از آن لحظه که آمدی به قلبم ، پر از امیدم
مرا تنها نگذار که بی تو نا امیدم.
تنها هوای قلب تو مرا زنده نگه میدارد ،

صدای فریاد می آید ، این فریاد عشق است ، گوش کن که این فریاد ، درد دل یک مجنون است.
مرا اینگونه پریشان نبین ، دل من از اینکه تو را دارد شاد شاد است.